چهار ماه و بیست و یک روز
حالا که دارم می نویسم باورم نمی شه که 4 ماه و 2١ روزه که تو اغوشمی . چه روزهایی گذشت چقد زمان زود می گذره . اون روزی که به دنیا اومدی همش با خودم می گفتم کی انقدر پسرم بزرگ می شه که منو بشناسه باباشو بشناسه باش بازی بکنم برام قهقهه بزنه و امروز تموم این روزهایی رو که منتظر بودم رو دیدم و در انتظار روزهای جدیدم که ایشالله به زودی بهت غذا بدم بخوری و راه بری و بزنی تموم وسایل خونه رو بشکنی چه لذت وصف نا شدنی داره.
دوست دارم صدام کنی مامان ، بابا رو صدا بزنی ، چه روز های زیبایی در انتظارمونه ما یه خانواده خوشبختیم از خدا می خوام روز به روز شادیامونو بیشتر کنه و همه خونه ها سرشار از شادی باشن خنده رو لب همه بشینه از تهههههههه دل.
و حالا از یکماهی که گذشت بگم وقت نکردم بیام وبلاگتو اپدیت کنم و حالا من موندمو کلی ماجرا .
13 بهمن به خاطر اینکه 3 روز بود مدام گریه می کردی و پوست منو کندی من و بابا بردیمت مطب دکتر امیدوار که خیلی تعریفشو از زندایی شنیده بودم و واقعا دکتر خوبی بود و باز هم مث بقیه دکترا به من گفت لبنیات نخور امیر مهدی کولیک شدید داره و یه قطره BIOGAIAبرای نفخت داد و یه قطره ویتامین babyjuiceکه مولتی ویتامینه و گفت پوسته های سرت به خاطر حساسیتیه که به شامپوی مادر کر داری و به جاش موتسلا داد و یه کرم لایه بردار که همه تجویزاش عالی بود و تو از همه نظر خوب شدی.
2١ بهمن تولد امیر حسین جون خاله زینب که من با کلی صلوات بردمت که گریه نکنی ابروریزی نشه باز که خدا رو شکر به خیر گذشت .
اینجا حاضر شدی بری تولد

بعدش هم از اونجا رفتیم خونه دایی پرویز جون و خدا رو شکر پسرم خیلی خوش اخلاق بود.
30 بهمن هم که 4 ماهگیت تموم شد رفتیم مرکز بهداشت و واکسن زدی وزنت 7 کیلو قدت 64 بود .

البته اینسری برعکس دو ماهگی اذیت شدی 2 شب تب داشتی بمیرم الهی.
6اسفند هم که مهمونای گلی داشتیم.

خاله مریمی و هانا جون ، خاله میترا و ارتین جون، خاله سارا و ونداد جون، خاله مریم و هیراد جون
هیراد خاله مریم تو عکس نیست . تو عکس پایین هیراد جون و ارتین جون گفتمان داشتند.

8 اسفند هم که مهمون خونه خاله صفورا جون بودیم و کلی بهشون زحمت دادیم.

ردیف بالا :امیر مهدی خاله سمانه،اوا خاله صفورا، بنیتا خاله گلاره، هانا خاله مریمی
ردیف پایین : رهام خاله شیما، ارتین خاله میترا، امیر مهدی خودم
اینم یه عکس پسرونه البته جای امیر مهدی خاله سمانه خالیه

10 اسفند هم که به اومدیم اهواز با هواپیما که پسر گلم از وقتی که ما سوار اتوبوس فرودگاه شدیم تا وقتی که اهواز رسیدیم خونه بابام یه سره گریه کرد و منو کلافه که چی بگم دیوانم کرد تو هواپیما هم مهماندارا و مردم طفلی هر کی یه نسخه می پیچید . خلاصه تو هواپیما تموم لباساتو در اوردم ولی فایده نداشت دلم کباب شده بود واست دوست داشتم وااست زار زار گریه کنم چشات سرخ شده بود همون موقعه که سوار شدیم بابایی گفت بیا پیاده شیم بچم اذیته من گوش ندادم . و خلاصه از شانس بد ما خوردیم به یه توده هوا و هواپیما چنان تکونایی می خورد که همه جیغ می کشیدن و من فقط به تو فکر می کردم به اینکه چرا به حرف بابایی گوش ندادم البته به خدا سپردم گفتم مرگ و زندگی دست خداس .
خلاصه اومدیم خونه مادر جون و دایی جان کلی منتظر بودن اقا جون هم که به خاطر دایی بابایی که کاندید انتخابات بود دزفول بود. صبح روز بعد هم که ما رفتیم دزفول . بعد کلی استرس متاسفانه دایی احمد منتخب نشد که ایشالله دوره بعد.
اینجا هم که در خونه دا هستیم و منتظریم در وا شه

خونه دا (مامان بزرگم) هم رفتیم و همه از دیدنت ذوق کردن .
حالا هم که چند روزه دوباره دلت درد میکنه و من 3 شبه که نخوابیدم و ناراحتم که چرا پسرم انقد اذیت می شه . بردم پیش دکتر منجم زاده گفت خوب می شه . باید به رژیم غذایم ادامه بدم.
مطب پسر اقای دکتر هم رفتم برای معاینه دندونام که اقای دکتر عاشقت شد گفت امیر مهدیو چند دقیقه می دی به من و بردو کلی بات بازی کرد .
این عکس 19ام با دای محمد مصطفی پاساژنگین اهواز


امروز 22وم اسفند برای خرید عید بردمت بیرون که بازم شرع کردی به گریه کردن ولی بلاخره تونستم خرید کنم . مامان جون می خواست برای من عیدی بخره
اینجا حاضر شدی بریم خرید و عکس امروز

کم کم داره عید می رسه عید امسال یه چیز دیگس بهترین عید عمرم روو قراره کنار تو بابایی مامانی همسر مهربونم و اگه خدا بخواد از همه مهمتر تو حرم امام رضا تجربه کنم.
امیر مهدی تا به امروز که 22 اسفند نود هست:
حدود 1 ماهی هست که من و بابایی رو کامل می شناسی .و کلی با ما صحبت می کنی البته به زبون خودت.
باباتو از دور می بینی کمرتو بالا میاری که بغلت کنه.
اشنا ها رو می شناسی مامان جون و اقا جون و دایی محمد مصطفی رو خیلی دوست داری و باشون حرف می زنی.
به هر دو طرف غلط می زنی.
شستتو می مکی البته اینو یه خورده طول کشید یاد بگیری چون یه مدت پستونک می مکیدی.
وقتی روی شکم هستی یه کوچولو سینه خیز می ری البته یه وجب
اشیا رو از یه دستت به دست دیگه می دی .
عاشق کتاب هستی و من وقتی برات داستان می خونم تو هم بلند بلند همراهی می کنی کتاب می بینی جیغ می کشی.


چهار ماه و بیست و یک روز
