امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

عشق مامان بابا

چهار ماه و بیست و یک روز

1390/12/27 0:39
نویسنده : romina
1,585 بازدید
اشتراک گذاری

حالا که دارم می نویسم باورم نمی شه که 4 ماه و 2١ روزه که تو اغوشمی . چه روزهایی گذشت چقد زمان زود می گذره . اون روزی که به دنیا اومدی همش با خودم می گفتم کی انقدر پسرم بزرگ می شه که منو بشناسه باباشو بشناسه باش بازی بکنم برام قهقهه بزنه و امروز تموم این روزهایی رو که منتظر بودم رو دیدم و در انتظار روزهای جدیدم که ایشالله به زودی بهت غذا بدم بخوری و راه بری و بزنی تموم وسایل خونه رو بشکنی چه لذت وصف نا شدنی داره.

دوست دارم صدام کنی مامان ، بابا رو صدا بزنی ، چه روز های زیبایی در انتظارمونه ما یه خانواده خوشبختیم از خدا می خوام روز به روز شادیامونو بیشتر کنه و همه خونه ها سرشار از شادی باشن خنده رو لب همه بشینه از تهههههههه دل.

و حالا از یکماهی که گذشت بگم وقت نکردم بیام وبلاگتو اپدیت کنم و حالا من موندمو کلی ماجرا .

13 بهمن به خاطر اینکه 3 روز بود مدام گریه می کردی و پوست منو کندی من و بابا بردیمت مطب دکتر امیدوار که خیلی تعریفشو از زندایی شنیده بودم و واقعا دکتر خوبی بود و باز هم مث بقیه دکترا به من گفت لبنیات نخور امیر مهدی کولیک شدید داره و یه قطره BIOGAIAبرای نفخت داد و یه قطره ویتامین babyjuiceکه مولتی ویتامینه و گفت پوسته های سرت به خاطر حساسیتیه که به شامپوی مادر کر داری و به جاش موتسلا داد و یه کرم لایه بردار که همه تجویزاش عالی بود و تو از همه نظر خوب شدی.

2١ بهمن تولد امیر حسین جون خاله زینب که من با کلی صلوات بردمت که گریه نکنی ابروریزی نشه باز که خدا رو شکر به خیر گذشت .

اینجا حاضر شدی بری تولد

بعدش هم از اونجا رفتیم خونه دایی پرویز جون و خدا رو شکر پسرم خیلی خوش اخلاق بود.

30 بهمن هم که 4 ماهگیت تموم شد رفتیم مرکز بهداشت و واکسن زدی وزنت 7 کیلو قدت 64 بود .

البته اینسری برعکس دو ماهگی اذیت شدی 2 شب تب داشتی بمیرم الهی.

6اسفند هم که مهمونای گلی داشتیم.

خاله مریمی و هانا جون ، خاله میترا و ارتین جون، خاله سارا و ونداد جون، خاله مریم و هیراد جون

هیراد خاله مریم تو عکس نیست . تو عکس پایین هیراد جون و ارتین جون گفتمان داشتند.

 

8 اسفند هم که مهمون خونه خاله صفورا جون بودیم و کلی بهشون زحمت دادیم.

ردیف بالا :امیر مهدی خاله سمانه،اوا خاله صفورا، بنیتا خاله گلاره، هانا خاله مریمی

ردیف پایین : رهام خاله شیما، ارتین خاله میترا، امیر مهدی خودم

اینم یه عکس پسرونه البته جای امیر مهدی خاله سمانه خالیه

10 اسفند هم که به اومدیم اهواز با هواپیما که پسر گلم از وقتی که ما سوار اتوبوس فرودگاه شدیم تا وقتی که اهواز رسیدیم خونه بابام یه سره گریه کرد و منو کلافه که چی بگم دیوانم کرد تو هواپیما هم مهماندارا و مردم طفلی هر کی یه نسخه می پیچید . خلاصه تو هواپیما تموم لباساتو در اوردم ولی فایده نداشت دلم کباب شده بود واست دوست داشتم وااست زار زار گریه کنم چشات سرخ شده بود همون موقعه که سوار شدیم بابایی گفت بیا پیاده شیم بچم اذیته من گوش ندادم . و خلاصه از شانس بد ما خوردیم به یه توده هوا و هواپیما چنان تکونایی می خورد که همه جیغ می کشیدن و من فقط به تو فکر می کردم به اینکه چرا به حرف بابایی گوش ندادم البته به خدا سپردم گفتم مرگ و زندگی دست خداس .

خلاصه اومدیم خونه مادر جون و دایی جان کلی منتظر بودن اقا جون هم که به خاطر دایی بابایی که کاندید انتخابات بود دزفول بود. صبح روز بعد هم که ما رفتیم دزفول . بعد کلی استرس متاسفانه دایی احمد منتخب نشد که ایشالله دوره بعد.

اینجا هم که در خونه دا هستیم و منتظریم در وا شه

خونه دا (مامان بزرگم) هم رفتیم و همه از دیدنت ذوق کردن .

حالا هم که چند روزه دوباره دلت درد میکنه و من 3 شبه که نخوابیدم و ناراحتم که چرا پسرم انقد اذیت می شه . بردم پیش دکتر منجم زاده گفت خوب می شه . باید به رژیم غذایم ادامه بدم.

مطب پسر اقای دکتر هم رفتم برای معاینه دندونام که اقای دکتر عاشقت شد گفت امیر مهدیو چند دقیقه می دی به من و بردو کلی بات بازی کرد .

این عکس 19ام با دای محمد مصطفی پاساژنگین اهواز

امروز 22وم اسفند برای خرید عید بردمت بیرون که بازم شرع کردی به گریه کردن ولی بلاخره تونستم خرید کنم . مامان جون می خواست برای من عیدی بخرهنیشخند

اینجا حاضر شدی بریم خرید و عکس امروز

کم کم داره عید می رسه عید امسال یه چیز دیگس بهترین عید عمرم روو قراره کنار تو بابایی مامانی همسر مهربونم و اگه خدا بخواد از همه مهمتر تو حرم امام رضا تجربه کنم.

امیر مهدی تا به امروز که 22 اسفند نود هست:

حدود 1 ماهی هست که من و بابایی رو کامل می شناسی .و کلی با ما صحبت می کنی البته به زبون خودت.

باباتو از دور می بینی کمرتو بالا میاری که بغلت کنه.

اشنا ها رو می شناسی مامان جون و اقا جون و دایی محمد مصطفی رو خیلی دوست داری و باشون حرف می زنی.

به هر دو طرف غلط می زنی.

شستتو می مکی البته اینو یه خورده طول کشید یاد بگیری چون یه مدت پستونک می مکیدی.

وقتی روی شکم هستی یه کوچولو سینه خیز می ری البته یه وجب

اشیا رو از یه دستت به دست دیگه می دی .

عاشق کتاب هستی و من وقتی برات داستان می خونم تو هم بلند بلند همراهی می کنی کتاب می بینی جیغ می کشی.قهقهه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (18)

مامان امیر مهدی
23 اسفند 90 4:11
سلام ممنون که سر زدین میتونم بپرسم اهل کدوم شهر هستین؟ راستی بلاش دوره
مامان امیر مهدی
23 اسفند 90 4:13
منم شما رو با افتخار لینک کردم


mersi azizam man ahvaziam saken tehran
مامان نخودی
23 اسفند 90 9:42
خیلیییییییی باحال بود
میبینی این پسر من از الان همش با دخترها میچرخه
تو عکس پسرا هم نیست
میگم حالا خوبه آبادان نرفته این پسر قرطی با اون عینک دودی خوشگلش


pesaraye tefli ma mashghol bodan amir mahdi dasht mokje dokhtararo mizad hee
مامان امیر مهدی
23 اسفند 90 13:42
.........@@ ............@@@ ............@@@@@@@@@ ...............@@@@@@@@@ ....................................@@ ....................@@ ....................@@@ ....................@@@ ....................@@@ ....................@@@ ....................@@@ ......................@@ .................................................. @@@...............................@@@ @@@................................@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@ ...@@@@@@@@@@@@@@ ..................@@...@@ ..................@@...@@ ......................@@ ......................@@ ............................ ...............@@@@ .............@@.......@ ................@@@@@@ ............................@@ ............................@@ ............................@@ ............................@@ ............................@@ ............................@@ ............................@@
ازاده مامانه هانا
26 اسفند 90 14:33
چه عجب رومینا خانوم بالاخره وبتو اپ کردی؟ نمیگی ما دلمون واسه این گل پسر تنگ میشه. کشتیمون خلاصه با ناامیدی اومدم. چه لباسی پوشیده پسر لبه ساحلیی
قربونش بشم عینه ماه میمونه . بهتر شده دلش؟ بی خبرممون نزار بابا


mersi khale joon ke enghad lotf dar chashm moratab up mikonam
سحر مامان ارشاک گوگولی
27 اسفند 90 10:29
مامان رومینا امیر مهدی و باباش سال خوب و خوشی رو براتون ارزو می کنیم
شاد باش و دیر زی


mer30 azizam shoma ham sale khob va ba barkati dashte bashid
amiiiiin
نهیر
27 اسفند 90 11:40
نازی عزیزم چه خوردنی شدی چشمهات خیلی نازههههههههه مثل فندق میمونه
خاله با اون لباس سردت نباشه عروسک


mer30 khale joon ba mohebat
be nazi arian joon ke nemishe
نهیر
27 اسفند 90 18:03
یادم رفت بگم اون حکس با عینکت منوووو کشت



faaaaaaaaaaaaaaadat
نهیر
27 اسفند 90 18:03
یادم رفت بگم اون حکس با عینکت منوووو کشت



faaaaaaaaaaaadat
سمیرا مامان شاهزاده ها
28 اسفند 90 19:02
سلام
خدا گل بسرتو نگه داره
ماشالا چقدر نی نی دارین اطرافتون

دوست داشتی سر بزن با هم تبادل لینک کنیم


mer30 azizam maye eftekhare
مشکات
29 اسفند 90 13:24
وااااااای عسیسم چقد خوردنی هستی
مامانش برای نی نی جون اسفند دود کن


mer30 azizam kheyli khoshhal shodim be ma sar zadi:x
مامی مائده
6 فروردین 91 12:28
سلام رومینا جون عیدتون مبارککککککککک

وای قربون این پسر خوش تیپ بشم منننننن عینکش تو حلقم


eyde shoma ham mobaraaaaaak
fadaye mohebatet
مامان مریمی
7 فروردین 91 16:13
به به چقدر اتفاقات زیبا افتاده.. یکی بعد از دیگری... ایشالا همیشه لبتون پرخنده باشه.. عیدتون هم مبارک


eyde shoma ham mobarak deleton hamishe shad
مامان امیر مهدی
17 فروردین 91 1:18
سلام سال نو مبارک
آپم وقت کردی بیا


sale no shoma ham mobarak hatman sar mizanam
زهرا مامان مه سما
17 فروردین 91 22:34
رومینا من دق کردم از بس اومدم و پست جدید نذاشته بودی تنبل خانم زود باش عکس پسرمو بزار دلم براش تنگ شده


chaaaaaaaaaaaash zode zod mizaram
مروارید مامان آوا
25 فروردین 91 21:24
ای جااااااااان اون عکسش با کلاه و عینک عااااااااالیه


mersi az lotfeton
مامان نفس طلایی
26 فروردین 91 0:24
مامان امیر مهدی
3 اردیبهشت 91 0:26
این دایی جونش خیلی واسم آشناس فکر کنم تو زبانکده پاسارگاد امانیه درس میخوند...نه


nemidonam vala zabane emroz kianparse